بهشت و جهنم

خرید بک لینک
همسر پادشاه دیوانهی عاقلی را دید؛ که با کودکان بازی میکرد و با انگشت بر زمین خط میکشید.

پرسید: چه میکنی؟

گفت: خانه میسازم…

پرسید: این خانه را میفروشی؟

گفت: میفروشم.

پرسید: قیمت آن چقدر است؟

دیوانه مبلغی را گفت. همسر پادشاه فرمان داد که آن مبلغ را به او بدهند. دیوانه پول را گرفت و میان فقیران قسمت کرد.

هنگام شب پادشاه در خواب دید که وارد بهشت شده، به خانهای رسید. خواست داخل شود اما او را راه ندادند و گفتند این خانه برای همسر توست.

روز بعد پادشاه ماجرا را از همسرش پرسید. همسرش قصهی آن دیوانه را تعریف کرد.

پادشاه نزد دیوانه رفت و او را دید که با کودکان بازی میکند و خانه میسازد.

گفت: این خانه را میفروشی؟

دیوانه گفت: میفروشم.

پادشاه پرسید: بهایش چه مقدار است؟

دیوانه مبلغی گفت که در جهان نبود!

پادشاه گفت: به همسرم به قیمت ناچیزی فروختهای!

دیوانه خندید و گفت: همسرت نادیده خرید و تو دیده میخری.

میان این دو، فرق بسیار است…

دوست من! خوبی و نیکی که تردید ندارد!

حقیقتی را که دلت به آن گواهی میدهد بپذیر هرچند به چشم ندیده باشی!

گاهی حقایق آنقدر بزرگاند و زیبا که در محدودهی تنگ چشمان ما نمیگنجند

لينک کانال
https://telegram.me/joinchat/DKexHUBzKqnROc_aPKK2bw


برچسبها: داستان , گروه_خودشناسی , حقیقت , بهشت , جهنم خودشناسی...

ما را در سایت خودشناسی دنبال می‌کنید

برچسب: بهشت,جهنم, نویسنده: بازدید: 86 تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 18:20

صفحه بندی